تبليغاتX
ترجمه ادبی/فیلم
ترجمه ادبی/فیلم
ادبیات و ترجمه 
قالب وبلاگ

در ابتدای قسمت دوم از مجموعه ی کلاه قرمزی 91 که به تازگی از سوی ویدئو رسانه ی هنرنمای پارسیان پخش شده است آنونس عصر یخبندان چهار و در انتهای آن انیمیشن 25 دقیقه ایِ کریسمس ماموتی درج شده است. در این انیمیشن کوتاه که به مدیریت مجید حبیبی دوبله شده است این گویندگان حضور دارند:

مجید حبیبی

نیما رئیسی

محمدرضا علیمردانی

مجید آقاکریمی

تینا هاشمی و

حامد عزیزی


[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:54 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

از هفته ی گذشته که توی اتوبوس دو فیلم ایرانیِ « پیتزا مخلوط» و «پرتقال خونی» را دیدم و به علت پیچ و تاب خوردن وسیله ی نقلیه و یادآوری اسم خوراکی ها مثل آقای «خودآموخته» ی سارتر حالت تهوع گرفتم تا همین دیروز که فیلم جنگی-عشقی-عاطفی-ارزشی-عرفانی-طنزِ آژانس شیشه ای را مشاهده و ملاحظه کردم دائماً با سینمای وطنی درگیر و دست به گریبان بوده ام. نمیدانم به خاطر بیکاری زیادی بود یا شادی مفرط که ناگهان هوس کردم عقب ماندگی چند ساله ی خود را در زمینه ی دیدن فیلمهای وطنی جبران کنم و تعداد زیادی از آنها را تماشا نمایم و از غربزدگی( یا بهتر بگویم: غیرخودی زدگی) قدیمی و غریزی خود فاصله بگیرم. در طی یک هفته از چپ و راست به جان این مصنوعات ظریف خودمانی افتادم و از کشته پشته ساختم: سه چهارتایی از مهرجویی و چهار پنج تایی فیلمفارسی و دو سه تایی فیلمهای طنزِ و هجو و هزل. دست آخر هم انیمیشن خارجی «مریخ مامان لازم داره» را دیدم که بسیار کسالت آور و خسته کننده بود. نمیدانم چرا کارهای این اجنبی ها اینقدر تکراری و ملال آور است. تا کیِ می خواهند دم از خانواده دوستی و عشق و علاقه و محبت به فرزند و فداکاری و ایثار بزنند؟ خسته نشدند از بس مفاهیم انسانی و اومانیستی را توی بوق و کرنا کردند؟ چرا از فیلمهای پرهیجان و التهاب ما یاد نمی گیرند؟ نمی توانند چهار تا بازیگر خوش قیافه و خوشگل و صدالبته خوش ادا و اطوار توی فیلمهایشان بگذارند تا با مطایبه و شوخی و بذله گویی مردم را بخندانند و با عشوه و غمزه و ناز دل جوانها را قلقلک بدهند و عواطفشان را برانگیزند؟ می گویند فیلم ایرانی طرفدار بیشتری دارد و مردم خریدار این قبیل کالاهای فرهنگی هستند. خب مگر انتظار دیگری داشتید؟ این مسئله اظهر من الشمس است که مردم از اخلاقگرایی و وعظ خسته اند، آنهم از نوع فرنگی اش. اگر در مریخ هم مقداری شوخی و پرچانگی و لوس بازی داشتیم بهتر نبود؟ مطمئنم مردم بیشتر استقبال می کردند.   
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 10:57 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

سال سوم دوره ی لیسانس فردی به دانشگاه آمد و طیِ یک جلسه کلاس عملی چند خطی از مائده های زمینی ژید را ترجمه کرد. همین تجربه ی یک ساعته باعث شد مسیر زندگی من لااقل برای 6 سال به سمت ترجمه سوق داده شود. این استاد گرانقدر کسی نبود جز ابوالحسن نجفی، عضو فرهنگستان زبان فارسی و مؤلف کتاب غلط ننویسیم. من در آن جلسه چیزهایی راجع به زبان مادری ام آموختم که تا آن وقت هیچ جا ندیده و نشنیده بودم. چند روز پیش به صورت اتفاقی به یکی از مصاحبه های ایشان برخوردم و باز مطالب بکر و تازه ی دیگری دیدم. واقعاً که وجود این مرد برای امثال من نعمتی است. استاد ابوالحسن نجفی علاوه بر تحقیقات و تألیفات متعدد، گرد آوری یک فرهنگ عامیانه و ترجمه ی چندین اثر ادبی از جمله شاهکار حجیم روژِه مارتن دوگار «خانواده ی تیبو» را نیز بر عهده داشته است.

به جای نمونه ترجمه، توصیه می کنم این مصاحبه را  که در آدرس زیر درج شده است، بخوانید:

http://linguist87.blogfa.com/post-427.aspx

گفت وگوي اختصاصي با ابوالحسن نجفي درباره ي «فرهنگ فارسي عاميانه»


اين گفت وگو درباره فرهنگ نويسي در ايران است.

ابوالحسن نجفي در دهه 70، كتابي دو جلدي را با نام »فرهنگ فارسي عاميانه« منتشر كرد. كتاب او در تاريخ فرهنگ نويسي ايران خوش درخشيد. شواهدي كه او براي مدخل هايش برگزيده بود همه از متون داستاني چند دهه اخير انتخاب شده بودند؛ كاري كه تا آن دوره در سنت فرهنگ نويسي ايرانيان ديده نشده بود. شواهدي كه در فرهنگ هاي فارسي خرج شده همگي مربوط به قرون گذشته است. نجفي كاربرد عبارات عاميانه را به خوبي در فرهنگش نشان داده بود. بعد از انتشار اين فرهنگ بود كه فرهنگ نويسان ديگر هم به فكر فرهنگ عامه نويسي افتادند. تفاوت كار ابوالحسن نجفي با فرهنگ نويسان ديگر در شيوه كارش هم هست. او با تئوري هاي تازه زبان شناسي و فرهنگ نويسي غربي ها به خوبي آشناست. او به خوبي مي داند كه تعريف يك عبارت به تنهايي نمي تواند معناي يك واژه يا عبارت را روشن كند. به خاطر همين واژه ها و عبارات را با شواهد دقيق براي خواننده روشن كرده است. اين گفت وگو فروردين 1383 انجام شده است و متن كامل آن قرار است تا چندي ديگر در كتابي كه انتشارات نيلوفر با نام »بزرگداشت ابوالحسن نجفي« منتشر مي كند، چاپ شود. نجفي در آن گفت وگو درباه مسائل متنوعي صحبت كرده است. طبيب زاده: با مقايسه فرهنگ فارسي عاميانه شما با فرهنگ هاي عاميانه اي كه قبلامنتشر شده اند به دو تلقي كاملامتفاوت از مفهوم لغات عاميانه پي مي بريم. در فرهنگ شما مدخل هايي ضبط شده است كه در هيچ يك از فرهنگ هاي گذشته، چه عمومي و چه عاميانه، وارد نشده بود. لطفا كمي در اين باره بگوييد، و ديگر اينكه چه شد كه به فكر تهيه فرهنگ عاميانه افتاديد؟


    كساني كه به تهيه فرهنگ عاميانه پرداخته اند، معمولا تلقي خاصي از صفت »عاميانه« در ذهن داشته اند. اينان كلماتي چون »قزميت«، »كترمه«، »ببه«، »ببو« يا فعل هايي چون »بل گرفتن«، »قمپز دركردن«، »فلنگ را بستن« و امثال اينها را از جمله كلمات و اصطلاحات عاميانه دانسته اند و همواره در پي ثبت چنين موادي در فرهنگ هاي خود بوده اند. اما من فقط درصدد جمع كردن چنين موادي نبوده ام، و اصلابه اين دليل به فكر تهيه يك فرهنگ عاميانه افتادم كه مي ديدم خارجي هايي كه مي خواهند زبان فارسي ياد بگيرند مشكلات خاصي در يادگيري زبان و اصطلاحات عاميانه فارسي دارند. زماني كه در فرانسه تحصيل مي كردم، برخي آشنايان فرانسوي كه مي خواستند فارسي ياد بگيرند مشكلات خود را از من مي پرسيدند و من مي ديدم كه آنها در ترجمه متون فارسي يا درك زبان دچار اشتباهي مي شوند كه براي ما بسيار عادي و بديهي مي نمايد. اين اشتباهات غالبا به كاربردهاي عاميانه زبان مربوط مي شد و زبان آموزان خارجي اين كاربردها را نه در فرهنگ هاي عاميانه مي توانستند پيدا كنند و نه در فرهنگ هاي بزرگ تر مانند لغتنامه دهخدا و فرهنگ فارسي معين.


    طبيب زاده: ممكن است چند مثال بزنيد؟
    بله! مثلادر داستاني، گمانم از آل احمد، زني به شوهرش كه مريض احوال است مي گويد: »پاشو برويم دكتر« و مرد پاسخ مي گويد: »دكتر نمي خواد، گرمازده شده ام، خودش خوب مي شود.« مترجم فرانسه زباني كه اين داستان را به فرانسه برگردانده، جمله »دكتر نمي خواد« را به معني »دكتر نمي خواهد مرا ببيند« ترجمه كرده بود، حال اينكه »دكتر نمي خواد« يعني »به دكتر احتياجي نيست.« مي بينيد كه استعمال عاميانه فعل »خواستن« داراي معنايي است كه براي ما كاملابديهي مي نمايد، اما براي خارجي ها چنين نيست. يا مثلاخانم فرد رضوي در ترجمه اين عبارت: »امروز اسباب دست و مسخره دوستان شده ام؛ توي قهوه خانه، حرفم سر زبان هاست« كه متعلق به داستان »داش آكل« صادق هدايت است، دچارمشكل شده است. هر فارسي زباني مي داند كه »حرفم سر زبان هاست« يعني چه، يعني »همه درباره من حرف مي زنند« يا به عبارت ساده تر يعني »پشت سر من لغز مي خوانند.« اما خانم رضوي ـ خانمي فرانسوي كه سال هاي مديد در ايران سكونت داشته است ـ اين جمله را به اين صورت ترجمه كرده است: »حرف هايي كه من زده ام زبان به زبان نقل مي شود«! يا در داستان ديگري، مريضي نزد دكتري مي رود و دكتر پس از معاينه سينه او مي گويد: »سينه از اين بهتر نمي شود«، اما مترجمي جمله را به معني »ديگر سينه ات بهتر از اين نمي شود« ترجمه كرده است!


    طبيب زاده: يعني معناي جمله را كاملابرعكس دريافته است.
    بله، دقيقا. در هر حال، به علت برخورد با چنين مواردي بود كه توجه من به زبان عاميانه جلب شد. ابتدا مي خواستم فقط برخي از مواردي را كه براي خارجي ها مشكل ساز است گردآوري كنم، اما بعد رفته رفته فرهنگ مفصل زبان عاميانه فارسي را تدوين كردم.


    طبيب زاده: حال كمي درباره شيوه كارتان توضيح بدهيد.
    اولامن براي گردآوري مدخل هاي فرهنگ به هيچ وجه به حافظه خود تكيه نكردم، بلكه به اصطلاح زبان شناسي، يك پيكره تهيه كردم. اين پيكره عبارت بود از داستان هايي كه در آنها از زبان عاميانه استفاده شده بود. البته از داستان هاي ترجمه شده در پيكره خودم استفاده نكردم چون اين آثار معمولااشكالاتي دارد و كاربرد اصطلاحات و كلمات در آنها كاملامطابق كاربرد طبيعي زبان نيست. همواره سعي مي كردم تا با نگاه خارجي هايي كه زبان فارسي را مي شنوند يا مي خوانند اين كتاب ها را بخوانم و نكته هايي را نظير همان ها كه گفتم بيابم و ثبت كنم. براساس همين روش توانستم به مواردي دسترسي پيدا كنم كه تا قبل از من هيچ فرهنگ نويسي متوجه آنها نشده بود. با يكي، دو مثال مي توانم منظورم را به روشني بيان كنم. مثلادر زبان عاميانه فارسي، بين استعمال »اينها« و استعمال »و اينها« تفاوت است. اين دو تركيب بر معاني متفاوتي دلالت دارند. »اينها« به معناي »او و بقيه افراد خانواده « است. مثلا»خواهرم و شوهرش اينها« يعني »خواهرم با شوهرش و بقيه افراد خانواده اش«، يا »خانه حاج تقي اينها شب ها روضه است« يعني »در خانه حاج تقي و افراد خانواده اش«. اما »و اينها« يعني »و غيره«. مثلادر اين عبارت كه در كتاب حاجي آقا هدايت آمده است: »كتاب و درس و اينها دو تا پول نمي ارزد.« يا در اين عبارت از نويسنده اي ديگر: »مطرب ها ساز كه مي زدند تمام مي شد، مي رفتند لب پله مي نشستند ميوه و اينها مي خوردند.« خارجي هايي كه فارسي مي آموزند در برخورد با اين موارد همواره دچار اشكال مي شوند و هيچ فرهنگي هم نبود كه مشكل شان را برطرف كند. اجازه بدهيد مثال ديگري بزنم. مثلاكاربرد »خدا بدهد بركت« با كاربرد »خدا بركت بدهد« متفاوت است. »خدا بدهد بركت« را من باب طنز و طعنه به كار مي بريم، به معناي زياد بودن چيزي، در حالي كه »خدا بركت بدهد« نوعي دعا و تشكر است.


    طبيب زاده: يعني جابه جا كردن جاي دو كلمه منجر به تفاوت معنايي فاحشي ميان دو عبارت مي شود.
    دقيقا. مثلابه كاربرد اين دو عبارت در جمله هاي زير دقت كنيد: »مردم مي ريزند توي ايستگاه و به طرف واگن ها حمله مي برند. خدا بدهد بركت! لحاف، ميز، صندلي، پرده، ظرف، ظروف، همه چيز هست.« در اين عبارت، جمله »خدا بدهد بركت« متضمن معناي »زياد بودن« و »فراوان بودن« است، و همانطور كه گفتم نوعي طنز و طعنه نيز در آن وجود دارد. حال به كاربرد »خدا بركت بدهد« در اين جمله توجه كنيد: »دكاندار پول جنس را گرفت و گفت: خدا بركت بدهد.«


    طبيب زاده: بله، همين نوع تفاوت را بين »چشمم روشن« با »چشم ما روشن« مي توان مشاهده كرد. اينها هركدام مدخل جداگانه اي در فرهنگ فارسي عاميانه دارند.
    بله. »چشمم روشن« ظاهرا براي خوش آمدگويي است، اما در واقع براي استهزاي مخاطب و طعنه به كار مي رود، مترادف »خوشم باشد!«، مثلادر اين عبارت: »به به، چشمم روشن، آقا عرق هم مي خورند!« يا: »به به، چشمم روشن، اين است زني كه من گرفتم، خانم صاف صاف توي چشم من دروغ مي گويد و خجالت هم نمي كشد!« اما »چشم ما روشن« به هيچ وجه براي طعنه و ريشخند به كار نمي رود، بلكه عبارتي است براي خوشامدگويي و مانند آن. مثلادر اين عبارت: »تا چشمش به من افتاد، نيشش باز شد، از جايش بلند شد، آمد جلو و با خوشرويي سلام كرد و گفت: به به، چه عجب، چشم ما روشن.«
    طباطبايي: بله، مثلا»پريدن« و »پرواز كردن« به نظر هم معنا مي آيند، اما »روح كسي پريدن« با »روح كسي پرواز كردن« كاملامتفاوت است. در فرهنگ فارسي عاميانه اين موارد با دقت نظر و تيزبيني خاصي از هم تفكيك شده اند.
    بله، »روح كسي پريدن« يعني »ناكام شدن« يا »در حسرت چيزي دچار افسردگي شدن«، مثلادر اين عبارت: »از رسوم اين بود كه در خانه ها از غذاي خود براي همسايه ها مي فرستاندند. علي الخصوص اگر غذاي بوبرنگ دار مي پختند، بچه ها و آبستن ها را درنظر مي گرفتند و مي گفتند اگر بچه باشد روحش مي پرد و اگر آبستن باشد بچه اش مي افتد.« اما »روح كسي پرواز كردن« به معناي »احساس شادي و انبساط خاطر كردن« است، يعني معناي آن كاملامتفاوت با »روح كسي پريدن« است: »از دور كه گلدسته را ديدم روحم پرواز كرد.« يا: »چه دم ودستگاهي! چه فرش هايي! چه چلچراغ هايي! آدم روحش پرواز مي كرد.«


    طبيب زاده: تفاوت »زبان كسي گرفتن« با »زبان گرفتن« هم كم وبيش از همين نوع است. »زبان كسي گرفتن« يعني »لكنت داشتن« اما »زبان گرفتن«، يعني »پيا پي تكرار كردن.«
    بله، همينطور است. اينها را هم در اين فرهنگ به صورت دو زير مدخل جداگانه آورده ام.


    طبيب زاده: از ديگر ويژگي هاي اين فرهنگ، توجه به افعالي است كه فقط در صيغه منفي در معناي به خصوصي به كار مي روند. من در فرهنگ هاي ديگر، ثبت چنين اقلامي را نديده ام. حتي در كتاب هاي دستور زبان هم متذكر وجود چنين مواردي نشده اند. ممكن است كمي در مورد اين افعال صحبت كنيد؟
    افعالي در فارسي هست كه در صيغه منفي به معناي خاصي به كار مي روند، و اگر صيغه منفي آنها را به صورت صيغه مثبت درآوريم، جمله بي معنا مي شود يا معناي غيرمتعارف پيدا مي كند. في المثل »نكردن« به معناي »كوتاهي كردن، غفلت كردن« است مثلايكي از شخصيت هاي زن در »زن زيادي« آل احمد مي گويد: »34 سال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم. آخر چرا نكردم در اين 34 سال هنري پيدا كنم.« فعل »نكردن« را در اين جمله نمي توان به صيغه مثبت درآورد، يعني جمله »... كردم در اين 34 سال هنري پيدا كنم« كاملابي معناست. (مگر آنكه به لحن استفهام ادا شود كه در اين صورت، آن هم به معناي منفي خواهد بود، مانند اين جمله سوالي: »آيا من بودم؟« يعني »من نبودم.«) بعد متوجه شدم كه افعال متعدد ديگري نيز در فارسي وجود دارد كه مانند همين »نكردن«، در يكي از معاني خاص خود، فقط به صيغه منفي به كار مي روند. مثال »نفهميدن« به معناي »دقت نكردن، سهوا مرتكب خطايي شدن« يكي ديگر از اينگونه افعال است: »وقتي قاب را گرفت عمدا انداخت توي تنور، آن وقت رفت گفت نفهميدم، قاب از دستم افتاد توي تنور.« يكي ديگر از اين افعال »نداشتن« است، به معناي »امكان يا توانايي بهره مندي از چيزي را نداشتن«، مثلادر اين عبارت: »از غصه خواب و خوراك نداشت.« اين فعل را نمي شود مثبت كرد و مثلاگفت: »از شادي خواب و خوراك داشت«! همين »نداشتن« در معناي »يكي بودن، يكسان بودن« هم به كارمي رود كه با معناي قبلي متفاوت است: »فداي سرت كه پول را نفله كردي، پول من و تو ندارد« يا »صندوق دار كيف همراه نداشت. ناچار حضار تصويب كردند كه پول ها فعلاپهلوي ناظم باشد و گفتند ما و شما ندارد.« »نكشتن« هم يكي ديگر از همين افعال است كه به معناي »آزار و زياني نرساندن« هميشه به صيغه منفي به كار مي رود، مثلا: »كوكب خانم ناراحت بود كه چرا بايد 15 ريال پول تاكسي بدهند. به پسرش گفت ولخرجي حيف است، شماها حالاقدر پول را نمي دانيد. صادق گفت: 15 ريال كسي را نكشته.« افعال متعدد ديگري چون رسيدن، خوردن، دادن و نگاه كردن همه از جمله افعالي هستند كه در يكي از معاني خاص خود، فقط به صيغه منفي به كار مي روند.


    طباطبايي: به نظر من بسياري از كاربردهاي به اصطلاح قديم و ادبي كلمات، كه در نوشتار و زبان معيار امروز كاربرد ندارد، در گونه عاميانه فارسي به كار مي رود. آيا شما با چنين مواردي مواجه شده ايد؟
    بله، و اتفاقا خيلي هم زياد! همانطور كه گفتيد، بسياري از كلمات و عبارات عاميانه كه امروزه در نوشتار يا زبان رسمي معيار به كار نمي رود، در متون قديم به همان شكل و معنا كاربرد فراوان دارد. مثلاحرف ربط »كه« در زبان ادبي و قديم غالبا به معناي »زيرا« به كار رفته است مثلادر اين بيت حافظ:
    جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است
    پياله گير كه عمر عزيز بي بدل است
    عين اين كاربرد را در زبان عاميانه داريم. مثلادر زنده به گور صادق هدايت مي خوانيم: »من غريب و بي كسم. امشب اينجا يك جا و منزل به من بدهيد كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا درمي آيم.« يا »الهي داغت به دلم بماند دختر كه مرا پير كردي.«
    اجازه بدهيد به مورد ديگري از كاربرد »كه« اشاره بكنم كه در متون ادبي و فارسي عاميانه وجود دارد. »كه« در متون ادبي قديم به معناي »كسي كه« يا »كسي را كه« به كار مي رود. مثلا:
    بزرگش نخوانند اهل خرد
    كه نام بزرگان به زشتي برد
    »كه« در اين شعر يعني »كسي كه.« توجه كنيد كه مرجع ضمير »كه«، يعني همان ضمير متصل در »بزرگش«، قبل از آن آمده است. عين اين ساخت در زبان عاميانه هم وجود دارد، و اين براي من بسيار حيرت آور بود: »چاك دهنش را جر مي دهم كه به من افتراي ناحق بزند.« در اينجا »كه« به معناي »كسي كه« است و مرجع آن نيز به صورت ضمير متصل »اش« قبل از آن قرار دارد.
    حال به كاربرد كلمه »اگر« در معناي »حتي اگر« در متون ادبي و زبان عاميانه توجه كنيد. مثلادر بيت زير توصيه مي كند كه در معاشرت با ديگران جانب احتياط را رها مكن:
    چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
    كه بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
    منظور حافظ اين است كه »حتي اگر« گل حسن جهان داشته باشد، باز هم بر آن اعتمادي نيست. عينا همين كاربرد »اگر« در زبان عاميانه فارسي هم وجود دارد: »اگر قلم پايم بشكند به آنجا برنمي گردم«، كه در اينجا »اگر« دقيقا به معناي »حتي اگر« است. يا »اگر جان به جانش بكنند حمال است!«
    مثال ديگر فعل »آمدن« است كه يكي از معاني آن در متون قديم »به نظر آمدن« بوده است؛ درست معادل فعل to seen در انگليسي. مثلاسعدي مي گويد:
    جمال كعبه چنان مي دواندم به نشاط
    كه خارهاي مغيلان حرير مي آيد
    كه در اينجا »مي آيد« يعني »مي نمايد«. يا رودكي مي گويد:
    ريگ آموي و درشتي هاي او
    زير پايم پرنيان آيد همي
    عين همين كاربرد را در فارسي عاميانه داريم: »صداي دختر به گوشش آشنا مي آمد«، يا ضرب المثل معروف »علف بايد به دهن بزي شيرين بيايد كه در آن »آمدن« دقيقا به معناي »به نظر آمدن« است.
    در هر حال، همين موارد كه به نظر خيلي ساده و بديهي مي آيد، براي خارجي ها مي تواند بسيار مشكل ساز و حتي گمراه كننده باشد. از اين رو، لازم است كه اين موارد به دقت شناسايي و در فرهنگ ها، همراه با شواهد متعدد، تعريف و توصيف شوند.


    طبيب زاده: از ديگر مواردي كه احيانا خارجي ها در برخورد با آنها دچار مشكل مي شوند معاني عاميانه لغات معمولي زبان است. منظورم اين است كه فرهنگ نويس بايد اين بصيرت را داشته باشد كه بتواند معاني مختلف عاميانه و غيرعاميانه يك لغت را از هم تفكيك كند. اين هم از جمله كارهايي است كه به نظر بنده، اولين بار در فرهنگ فارسي عاميانه به دقت و آگاهانه صورت گرفته است.
    خوب شد اين نكته را مطرح كرديد. من قبلاهم به مناسبتي به اين موضوع اشاره كرده ام، اما بد نيست اينجا براي روشن شدن روش شناسي در كار فرهنگ نگاري مجددا اشاره اي به آن بكنم. معمولافرهنگ نويسان پيش از من فقط به لغات و احيانا به تركيبات عاميانه توجه كرده اند و نه به معاني عاميانه كه در بسياري از كلمات غيرعاميانه هم موجود است. همانطور كه در ابتدا گفتم، زبان عاميانه فقط به كلماتي چون »چغر«، »قلق«، »خنس«، »لچر«، »وراج«، يا به تركيباتي چون »لت و پار«، »له و لورده«، »سوسه آمدن« و امثال آن منحصر نيست. عاميانه بودن اين لغات و تركيبات از قبل براي همه فارسي زبانان آشكار است. علاوه بر اينها، كلمات ديگري نيز در زبان وجود دارد كه در نگاه نخست عاميانه نيستند، اما در معاني عاميانه هم به كار مي روند. با ذكر يكي دو مثال منظورم را روشن كنم. در رمان حاجي آقا از هدايت اين عبارت آمده است: »از مسافرت اصفهان كه برگشتم خيلي تكيده شدم. هرچه تقويت كردم ديگر رو نيامدم.« ما در اين جمله بلافاصله دو تعبير عاميانه تشخيص مي دهيم: يكي »تكيده« به معناي »لاغر و نحيف« و ديگري »رو آمدن« به معناي »بهبود يافتن و نيرو گرفتن«. اين دو معني را در برخي از فرهنگ هاي فارسي مي توانيم پيدا كنيم، اما دو تعبير عاميانه ديگر در جمله فوق هست كه از چشم فرهنگ نويسان پنهان مانده است: يكي حرف ربط »كه« به معناي »وقتي كه« (و عجيب است كه اين معني، با همه رواجي كه در فارسي گفتاري و نوشتاري امروز دارد، تا زمان انتشار فرهنگ من مورد غفلت همه فرهنگ نويسان بوده است) و ديگري »تقويت كردن« نه به معناي »نيروي چيزي را افزون كردن« (كه معناي غيرعاميانه است)، بلكه به معناي »غذاهاي مقوي خوردن« به كار رفته است.
    مترجمان غيرايراني، حتي آنهايي كه مدت طولاني در ايران يا در ميان ايرانيان زندگي كرده اند، در فهم بسياري از كلمات ساده روزمره دچار اشباهات فاحش مي شوند. مثلامترجمي معناي عاميانه كلمه »بغض« را درنيافته و جمله »بغض بيخ گلويش را گرفته بود« را به عبارتي برگردانده كه معنايش چنين مي شود: »نفرت بيخ گلويش را گرفته بود«! يا روژه لسكوف مترجم معروف بوف كور صادق هدايت، در اين عبارت: »آن زن خاصيت دلربايي سابق را به كلي از دست داده بود، يك زن جاافتاده سنگين و رنگين شده بود، يك زن تمام عيار«، اصطلاح »سنگين و رنگين« را كه به معناي »موقر و متين« است به معناي لفظ به لفظ آن گرفته و به فربه و بزك كرده ترجمه كرده است. البته اين را هم بگويم كه من اين مترجمان حق مي دهم زيرا اين معاني كه متعلق به زبان عاميانه ا ند حقا بايستي در فرهنگ هاي معمولي زبان يا فرهنگ هاي عاميانه يافت شوند، اما در هيچ كدام از اين فرهنگ ها اشاره اي به آنها نشده است.


    موجاني: از مثال ها و شواهدي كه مي آوريد پيداست مدت ها در مورد ترجمه هاي آثار فارسي به زبان هاي ديگر تحقيق و جست وجو كرده ايد. همينطور است؟
    بله، راستش طي پژوهشي كه چند سال به درازا كشيد و در نهايت ناتمام ماند، بعضي از آثار ترجمه شده را، مخصوصا رمان ها و داستان هايي را كه از فارسي به فرانسه برگردانده شده بود، با اصل فارسي آنها مقابله مي كردم. از همانجا بود كه متوجه شدم مترجمان غير ايراني، حتي آنها كه مدت طولاني در ايران يا در ميان ايرانيان زندگي كرده اند، در فهم بسياري از كلمات ساده روزمره دچار اشتباهات فاحش مي شوند. از اين طريق بود كه ديدم مترجمي في المثل جمله »من نمي توانم از آب چشم بپوشم، من براي آب مي ميرم«، يعني »من عاشق بي قرار آبم« را به اين صورت ترجمه كرده است: »من اگر از آب چشم بپوشم خواهم مرد«! هر فارسي زباني اگر اين جمله را بشنود: »برو يك مشت آب به سر و رويت بزن«، مي فهمد كه مقصود از »سر و رو« در اينجا فقط »چهره« است و نه چيزي بيشتر. اما مترجمي آن را چنين ترجمه كرده است: »برو يك مشت آب روي سرت بريز!« در هر حال، هدف از تدوين آن كار ناتمام اين بود كه كتابي براي آموزش ترجمه ادبي بنويسم. گرچه آن كار به سرانجام نرسيد، كار مرا براي يافتن اين قبيل معاني آسان كرد.
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:11 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
زنان تاریخ ساز در اروپا کم نبوده اند؛ افراد جسور و از جان گذشته ای که گاه سر خود را در راه بلندپروازی ها و آرمانهای خود از دست داده اند. کافی است نگاهی به فهرست نمایشنامه های شیلر - دراماتورژ شهیر آلمانی- بیندازید تا با دو تن از معروف ترین آنها آشنا شوید: ماری استوارت و ژان دارک.  شاید کم و بیش با زندگی ژان دارک آشنا باشید. فیلمهای متعددی درباره ی دوشیزه/باکره ی اورلئان ساخته شده است که اگر اشتباه نکنم آخرینشان «پیام آور»ِ لوک بسون است.اگر نام مانون رولان را- همان انقلابی فرانسوی  که گفته بود « آزادی، چه جنایتها که به نام تو انجام نمی شود!»- به این دو اضافه کنیم، مثلثِ سه زن طغیانگر و اعدامی تاریخِ اروپا تکمیل می شود.

شیلر مورخ است و نمایشنامه نویس، یا دقیق تر بگوییم: نویسنده ی درام های تاریخی. تاریخ همیشه موضوع مورد علاقه ی نمایشنامه نویسان بوده است، از شکسپیر گرفته تا هوگو. اما شیلر بیشتر از هر کس دیگری بر این گونه نمایش تمرکز کرده است. ماری استوارت نمایش آخرین روزهای زندگی ماری ملکه ی اسکاتلند است که به فرمان ملکه الیزابت گردن زده می شود. شیلر در این نمایشنامه تلاشی برای تطهیر یا تکفیر ماری و یا الیزابت ندارد. آنچه را اتفاق افتاده است نقل کرده است. به طوری که خواننده گاه با ماری و گاه با الیزابت همذات پنداری می کند؛ گاه حق موروثی ماری و گاه حق دفاع از حیات الیزابت را به رسمیت می شناسد؛ گاه به سوی اسکاتلندی های کاتولیک و گاه به سمت پروتستان های نوظهور کشیده می شود؛ گاه از تزویر و دسیسه های ماری منزجر و گاه از غرور و سنگدلی الیزابت مشمئز می شود.  و در نهایت وقتی که سر از تن ماری، این زن شجاع اما لجباز، باایمان اما کینه توز، زیبا اما متکبر جدا می شود همچنان مردد و نامطمئن، از تصمیم گیری در مورد این حرکت و محکوم کردن هر یک از این دو خواهرِ دشمن خو ناتوان باقی می ماند.

در نمایشنامه اشاره ای به صحنه ی اعدام و نحوه ی آنجام آن نمی شود. ظاهراً جلاد با تبر گردن ماری را از پشت نشانه می رود و در دو ضربه آنرا جدا می کند. وقتی سر وی را بلند می کند و فریادِ «زنده باد  ملکه (الیزابت)» سر میدهد، کلاه گیس موحنایی ماری در دستش باقی می ماند و سر او به زمین فرو می غلتد. در فیلم ملکه 2005 که به زندگی الیزابت اختصاص دارد به این مسئله اشاره شده است.

در تصویر فوق همانطور که در تاریخ روایت شده است، سگ ماری هنگام اعدام زیر لباس او پنهان شده است.

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:47 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

فیلم سینمایی فولاد ناب با بازی هیو جکمن ( چنگیز جلیلوند) و اوانجلین لی لی ( نگین کیانفر) توسط مؤسسه  قرن جدید به بازار عرضه شد.

همچنین فیلم هنگ کنگی آوارگان دلار که سال گذشته ترجمه شده بود، توسط قرن جدید راهی باز شد. مدیر دوبلاژ این اثر سعید مظفری است

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:20 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

ملاقات با اسطوره های دوبله که به رغم افت و خیزهای شدید این حرفه  در یادها جاودان باقی مانده اند افتخار بزرگی است. فردا روز دیدار با ستاره ی بی بدیل عالم دوبله «چنگیز جلیلوند» است.

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:28 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

نام گوته و کشور آلمان با ادبیات رومانتیک عجین و آمیخته است. گوته و دوستانش بودند که برای نخستین بار در قرن هجدهم قواعد و قوانین سختگیرانه ی کلاسیکها را برنتافته، جنبشی نو آغازیدند که بعدها به رومانتیسیسم موسوم شد. در فرانسه تقریباً همزمان با گوته روسو نیز همان لحن پراحساس را در خودزیستنامه اش «اعترافات» منعکس می کند و به این ترتیب پایه گذار مکتبی می شود که در قرن بعد، نویسندگان بزرگی مثل شاتوبریان و هوگو آنرا به اوج می رسانند.

گوته نویسنده ای است همه فن حریف: شاعر، نمایشنامه نویس و رمان نویس ( البته رمان هنوز به شکل واقعی خود مطرح نشده است). در میان آثار ارزشمند این نویسنده ی نامی، رمان کوچکی وجود دارد به نام «رنج های ورتر جوان» که به اعتقاد من یکی از نمونه های برجسته ی ادبیات رومانتیک است. این رمان که حدوداً صد صفحه دارد به سبک رمانهای اپیستولر ( نامه نگاری)  نوشته شده است. نحوه ی روایت داستان به این شکل است که خواننده از ورای نامه های رد و بدل شده  به ماجرا پی می برد. نمونه های بارز این گونه اغلب در همان دوره -قرن هجدهم- نوشته شده اند: ژولی یا نامه های دو عاشق نوشته ی روسو ، پاملا ( اثر ریچاردسون انگلیسی) ، «ارتباطات عاشقانه یِ» شادرلو دو لاکلو و نامه های ایرانی (اثر مونتسکیو).

نصراله فلسفی، استاد رشته ی تاریخ و تحصیلکرده ی فرانسه این اثر را برای بار دوم از فرانسه ( و نه آلمانی) به فارسی برگرداند. ترجمه ی نخست کتاب نیز از فرانسه ترجمه شده بود. اینک قسمتی از ترجمه ی ماندگار این شاهکار:

« خاله ام را ملاقات کردم ولی چنانکه مشهور است او را زشتخو نیافتم. با همه ی تندخویی زنی پاکدل است. شکایات مادرم را در خصوص سهم میراثش بدو گفتم. در این خصوص دلائل و علل بسیار شمرده و پیشنهادهایی کرده است که اگر آنها را بپذیریم بیش از آنچه توقع داریم به ما خواهد داد. امروز در این خصوص بیش از این چیزی نمی نویسم. به مادرم بگو که کارها برمراد او انجام خواهد گرفت. عزیزم، در همین کار کوچک ملاحظه کردم که درین عالم گاهی اهمال اشتباه از حیله و خیانت نیز بیشتر موجب فتنه و عداوت است.

در اینجا بسیار به من خوش میگذرد. انزوا و تنهایی درین فردوس حقیقی برای دل مجروح من مرهم گرانبهایی است. این بهارِ جوانی بخش قلب لرزان مرا از حرارتِ سرشارِ خود لبریز می کند...»


[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:22 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
ترانه ی حماسی «***» بارها و بارها پخش می شود و حس نیم خفته ی وطن دوستی همگان را بیدار می کند. شنوندنگان یکسره  شور و هیجان شده، از فرط احساسات سر از پا نمی شناسند. اغلب در دل خود و  عده ای نیز با دست و زبان  خواننده و آهنگساز هنرمند آن را تحسین می کنند. الحق که هنرمندی است شایسته ی آفرینها و دست مریزادها. شاید او با شنیدن صدای خود و مشاهده ی نگاه های تحسین آمیز مستمعانِ سراپا گوش بر خود ببالد و بادی هم به غبغب بیندازد. و یا شاید در وجدان خود دردی عمیق حس کند؛ از اینکه حاصل عمل دیگری را غصب کرده و یا بی اجازه ی صاحبش به عاریت گرفته است. به هر حال از آدم مُرده که نمی شود اجازه گرفت. البته شاید راه های دیگری برای ادای احترام و واگذاری دِین بوده باشد. مثلاً می شد پای اثر اسم خالقش را نیز حک کنند یا بگویند « بر اساس» ِ ، «الهام گرفته از» فلان اثرِ فلان خواننده. فرض کنیم خواننده اول انسان بدکردار و  سیه روزگاری بوده است که اکنون در دوزخ تقاص معاصی خود را پس می دهد. چه دلیلی دارد که نام او را محو کنند و اثرش را بدزدند؟ کاری به اخلاق و وجدان سارقان هنری نداریم. تقصیر از مخاطب است که مؤلف اصلی را نمی شناسد. اگر در ایران کسی آثار لاوکرفت، پرسی شلی و شارل نودیه را می شناخت آیا هر میرزا بنویس متقلبی می توانست با وصله پینه کردن آثار ماسبق خود، این جماعتِ نورسیده ی خودشیفته را بفریبد؟
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:59 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

سینمایی فانوس سبز و مستند گربه های آفریقایی از هنرنمای پارسیان پخش شد

مدیر دوبلاژ فانوس سبز  و راوی مستند گربه های آفریقایی به ترتیب آقایان « شروین قطعه ای»و «تورج مهرزادیان» هستند.

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 15:10 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

خدا را شاکرم که مرا از شرِ اناث و خبث رجال به دور داشت

دو داستان نسبتاً بلند « آخرین روز یک محکوم» و «کلود ولگرد» شرح حال افرادی است که به هر دلیل در قرن نوزدهم فرانسه محکوم به اعدام شده اند. این دو داستان که به قلم توانای ویکتور هوگو و به سبک رومانتیک نوشته شده اند، فریاد اعتراض این بزرگمرد است به شیوه های توحش آمیزی که در مجازات های آن دوره می دیده است. پدیده ی گیوتین و سر بریدن یکی از موحش ترین شیوه هایی است که در طول تاریخ برای اعدام محکومان به کار برده شده است. تصور آن هم انزجار خواننده را برمی انگیزد چه برسد به دیدن آن مراسم. اما واقعیت این است که پس از انقلاب کبیر 1789 مراسم سر بریدن تماشاگران بسیاری را به خود جلب می کرد. شاید از میان روشهای دیگر مانند «دار زدن»، «تیرباران»، «صندلی الکتریکی»  ( فیلم مسیر سبز) و « تزریق مواد سمی» ( فیلم مُرده ی متحرک با بازی شان پِن. توضیح اینکه: در زندانهای آمریکا به محکومان اعدامی مرده ی متحرک می گویند) شاید آخرینِ آنها انسانی ترینشان باشد.

اما شرح حالی که یک زندانی از اوقات و افکار خود می نویسد در ادبیات فارسی هم قدمت زیادی دارد. نمونه ی بارز آن حبسیه های مسعود سعد سلمان است که مدت زیادی از عمر خود را در زندان گذراند. نمونه ی مشابهِ نوشته ی ویکتور هوگو «ایام محبس»ِ علی دشتی است که کم و بیش همان لحن را دارد.


[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:30 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
شاعری گلایه داشت که چرا شعر در کشور ما مهجور است و داستان محبوب، و چرا از خیل داستانهای مختلف داستانهای بی محتوا و سبک عزیزترند؟

اعتقاد من این است که مردم، نه فقط اینجا بلکه همه جای دنیا غلام و برده ی تبلیغاتند و استقلال فکری در جامعه - جایی که زندگی ها همگانی و به هم وابسته است-  وجود ندارد. به همین دلیل چیزی که امسال زشت و قبیح است چند سال بعد مایه ی فخر و مباهات می شود و آنچه روزی تحسین برانگیز و ستودنی بود امروز مضحک و خنده آور شده است.

اما از جامعه ای که متوسط مطالعه ی افرادش کمتر از دو دقیقه در روز است چه میتوان انتظار داشت؟


مطلب زیر که از ویکیپیدیای فارسی کپی شده است عیناً در ویکیپیدیای انگلیسی هم آمده است:

http://en.wikipedia.org/wiki/Harry_Potter#Literary_criticism

در اوایل انتشار مجموعه هری پاتر، اکثر نظرات انتقادی در مورد آن با دیدگاهی بسیار مثبت نوشته می‌شد که این نوشته‌ها به افزایش خوانندگان آن کمک زیادی کرد. روزنامه‌های مطرح بریتانیا از اولین جلد مجموعه هری پاتر و سنگ جادو تحسین بسیاری به عمل آوردند: روزنامه میل آن ساندی در مورد آن اینگونه اظهار نظر کرد "تخیلی‌ترین آغاز از زمان رولد دال" و گاردین آنرا رمانی " با ساختار قوی که از هوشی مبدعانه مایه می‌گیرد" نامید و اسکاتزمن از آن به عنوان رمانی " دارای شرایط لازم برای کلاسیک شدن" یاد کرد.

اما هنگام انتشار جلد پنجم، هری پاتر و محفل ققنوس، انتقادات جدی تر از طرف منتقدان مطرح صورت گرفت. استاد دانشگاه ییل، محقق و منتقد ادبی، هارولد بلوم با گفتن اینکه " ذهن رولینگ آنقدر اسیر کلیشه‌ها و صنایع مرده‌است که هیچ سبک نوشتاری دیگری ندارد" اتنقادات تندی را بر علیه او به پا کرد. آ.س.بایِت در مقاله‌ای در ستون شخصی خود در نیویورک تایمز نوشت که دنیای رولینگ " دنیایی ثانوی است که از موتیف‌هایی مشتق از تکه‌های تشکیل دهنده انواع مختلف ادبیات کودک هوشمندانه وصله پینه و سرهمبندی شده... و برای کسانیکه زندگی تخیلی آنها از کارتونهای تلویزیونی، دنیاهای آینه‌ای تملق گویانهٔ مبالغه آمیز (بیشتر هیجان انگیز تا تهدیدکننده)، سریال‌های واقع‌نما و شایعات افراد مشهور فراتر نمی‌رود، نوشته شده‌است.

انتونی هولدن، منتقد ادبی، در روزنامهٔ آبزرور در مورد تجربهٔ داوری هری پاتر و زندانی آزکابان برای جایزه سال ۱۹۹۹ ویتبرد نوشت. نظر کلی او به این سری کتابها بسیار منفی بود: " حماسه پاتر اساساً قهرمان سازانه، بسیار محافظه کار، زیادی تقلیدی و به طور افسرده کننده‌ای برای یک بریتانیایی قدیمی نوستالژیک است" او همچنین از یک " سبک نوشتاری غیر تخیلی و غیر دستوری" صحبت می‌کند.

**************************************************************************

علت اینکه نام منتقدان را رنگی و برجسته کردم این بود که منبع نظرها مشخص شود. می بینیم که تعریف و تمجیدها از سوی سه روزنامه ی اسکاتلندی و انگلیسی و انتقادها از سوی دو منتقد برجسته ی دنیا بوده است. کتابهای نقد هارولد بلوم به همراه مجموعه نقدهای انتشارات کیمبریج و آکسفورد ( کتابهای همراه) معتبرترین کتابهای موجود در زمینه ی نقد ادبی اند

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 14:36 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

وسوسه شدم راجع به ترجمه ی« اگر شبی از شب های زمستان مسافری» مطلبی بنویسم و بعد منصرف شدم و بعد با دیدن موارد بیشتر دوباره مشتاق شدم. اصل کتاب به زبان ایتالیایی است اما مترجم اثر خانم گلستان آنرا از فرانسه ترجمه کرده است. خانم لیلی گلستان مترجم قدیمی و باسابقه ای است که آثار زیادی را ترجمه و معرفی کرده است. از جمله، بیگانه ی کامو را که ترجمه های خوبی نداشت. انتشارات آگاه هم که از ناشران خوش سابقه و اسم و رسم دار است این رمان را چاپ کرده است. قصد نداشتم نکته یابی و موشکافی کنم اما تکرار غلطها- که چندتایشان هم از قلم افتاد- باعث شد این مطالب را بنویسم: ( عبارات سیاه رنگ نوشته های کتاب و توضیحات آبی رنگ نظرات من است)


حال که داستان شروع کرده تا از مه آلودی گنگش بیرون بیاید...

من تا کنون این واژه را جایی ندیده و نخوانده ام. منظور مترجم احتمالاً همان «مه آلودگی» است. خود جمله هم ساختاری فارسی ندارد. بهتر بود میگفت « حال که داستان کم کم از مه آلودگی گنگش بیرون می آید».

مرد باید چیزی به من میگفت، اسم شب، تفسیری بر عنوان روزنامه ای که از جیبم بیرون زده بود

مرد می بایستی چیزی به او می گفت و نظری در مورد عنوان روزنامه میداد، نه اینکه آنرا تفسیر می کرد. اینجا به احتمال زیاد کلمه ی COMMENTAIRE به اشتباه تفسیر ترجمه شده است. اگر متن اصلی را در اختیار داشتم با اطمینان می گفتم اما متن زمینه هم به اندازه ی کافی روشن و گویاست.

می خواهی آن( کتاب) را به خارج از خانه، محله، کشور...جو، بیوسفر، استراتوسفر، مرکز ثقل، سیستم خورشیدی، کهکشان...پرتاب کنی

منظور از سیستم خورشیدی همان système solaire یا «منظومه ی شمسی» است که مترجم کلمه به کلمه آنرا ترجمه کرده است.

از شما بابت این محظور خشم آور عذر می خواهیم

معنی «محظور» قدغن، حرام یا منع است، اما از فحوای کلام میتوان فهمید که به جای اشتباه، لغزش، غفلت و قصور به کار رفته است.

تمام کالوینوها را یک به یک کنترل کردیم

کنترل از آن کلمه هایی است که بی دلیل جای گل و گشادی برای خود در زبان ما باز کرده اند. میتوانست بگوید: بررسی،رصد کردیم. در مورد جمله هایی مثل « نتوانستم وضعیت/ ماشین/ احساساتم را کنترل کنم» می توان از واژه ی «مهار کردن» استفاده کرد.

حس کردی که همان وقت، اگر بخواهیم واقعیت را بگوییم، شاید به دلیل اشتباه مترجم، چیزها از لای انگشتانت می گریزند

علاوه بر اینکه کل جمله مغلق و نامفهوم است اصطلاح فرانسویِ GLISSER ENTRE MES DOIGTS نیز عیناً ترجمه شده است. عبارت فارسی مناسب « از قلم افتادن» است: بعضی چیزها از قلم می افتند

این وحدتِ با خود، دربرگیرنده ی حرکتی است که متنی شایسته را بر متنی دیگر می آزماید، و همچون در یک آینه، برگردان مشخص کوششهای شایسته اش و دریافت تصویر حریف که به او برمی گردد منعکس می شود

به نظر شما این جمله معنی دارد؟!!! صد بار هم بخوانید چیزی دستگیرتان نمی شود.

بی موفقیت سعی داشتم با تف، خون روی کت مخمل کبریتی ام را پاک کنم

شما را به خدا، می بینید؟ کجای زبان فارسی چنین قیدی دیده اید؟ میتوانست بگوید: سعی داشتم با تف خون روی کتم را پاک کنم اما موفق نشدم

شخصیت ها عوض شده اند، محیط هم به هم چنین

اینهم از مجعولات فارسی زبان ترجمه است. به هم چنین؟؟!

در این سمینار تغییرات آگاه یا ناآگاه در قواعد کتاب، در ارتباط با دور ریختن تمام بتهایی که توسط طبقه و فرهنگ مسلط تحمیل شده اند مطرح می شود.

مگر تغییرات ذی شعور است که آگاه یا ناآگاه باشد؟ شاید منظور « آگاهانه» باشد، که آن هم به فعل انجام تغییرات برمی گردد.

اگر اشتباه نکنم این رمان از رده رمانهایی است که شما دوست دارید

"رده" که بیشتر به معنای سطح و درجه است با دسته و گروه فرق دارد.

طوری نباشد که حضور چیزی در اطراف نوشته ای که می خوانم و هنوز نمی شناسم، یا نشانه ای از چیزی که نمیدانم چیست را...حس کنم

علامت مفعولی «را» درست بعد از مفعول به کار برده می شود: چیزی را

صبر کنید تا به او تلفنی بزنم

ما نمی گوییم به کسی تلفنی بزنم. تلفن زدن فعل مرکب است. مثل این است که بگوییم: دیروز زمینی خوردم.

آیا ترجیح ندارد که یک ربع ساعت قبل در کافه ای همدیگر را ببینید؟

آیا بهتر نیست....؟

مثل چشمان بومیان جنگل که راغب محصول چینی اند

که به محصولات چینی رغبت دارند

***********************************

با خواندن 60 صفحه از کتاب ترجیح دادم صبر کنم و شاهکار ایتالو کالوینو را زمانی بخوانم که نسخه ی فرانسوی یا انگلیسی اش به دستم رسیده باشد.


[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 14:41 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

چند سال قبل فرد صاحب نظری میگفت که ترجمه ی واژه به واژه ی اصطلاحات موجب غنای زبان مقصد می شود. مثال او اصطلاح « کاتولیک تر از پاپ» بود که به اعتقاد وی جای خود را در زبان روزمره ی ما باز کرده و جزئی از فرهنگ خودی شده است. من برخلاف ایشان اعتقاد دارم این عبارت وارد زبان همگان نشده است. شاید عده ای، به خصوص از میان قشر کتابخوان، از آن استفاده کنند اما تا وقتی اصطلاح «دایه ی دلسوزتر از مادر» یا «کاسه ی داغ تر از آش» وجود دارد دلیلی به وارد کردن اصطلاحات هم معنای اضافی نمی بینم.  «الف تا ی» هم که ترجمه ی From A to Zّ انگلیسی یا De A a Zفرانسوی است به همین شکل جای « سیر تا پیاز» را گرفته است.


[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 21:52 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
قایق ( یو-بوت یا زیردریایی) محصول 1981 آلمان غربی فیلمی سراسر هیجان و دلهره است که بیننده را سه ساعت و نیم پای صفحه میخکوب می کند. زیردریایی های آلمانی موسوم به U-boat در ابتدای جنگ جهانی در غرق کردن کشتی های تجاری و باربری بسیار موفق عمل کردند اما در اواخر جنگ و با ورود آمریکایی ها و فن آوری دریایی آنها بیشترین تلفات را در بین نیروهای دریایی ارتش نازی داشتند. فیلم قایق اقتباسی است از رمانی به همین نام که یک ستوان و عکاس آلمانی بر اساس دیده ها و تجربیات خود نوشته است. هانریش هرمان ویلنبروک ناخدای زیردریایی بر خلاف آنچه در فیلم میبینیم تا سال 1986 زنده مانده است و هنگام ساختن فیلم به کارگردانش کمک کرده است. 

همیشه با دیدن فیلمهای مربوط به آلمان نازی این سئوال در ذهن آدم مطرح می شود که چگونه چنین ملت اندیشمند، زیرک، با احساس و بزرگی اسیر جاه طلبی افراد حقیری مثل هیتلر و گوبلز و گورینگ شده بود؟

ویلنبروک واقعی

یورگن پروشنو در نقش ویلنبروک

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 17:59 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
سال نود سالی بود که در آن پس از دوره ای کم کاری انگیزه پیدا کردم فعالیتهای گذشته را در زمینه ی ترجمه از سر بگیرم. آمار فیلمها و کتابهایی که از تابستان تا اواخر زمستان ترجمه کردم حاکی از تلاش و کوششی دارم که انگیزه اش را یار و دلدارم و مقدماتش را دوستانم فراهم آوردند. بجز آثاری که منتشر شد، دوبله ی عده ای از این فیلمها و انتشار سه کتابی که با انتشارات افراز قرارداد بستم به سال جدید موکول شد.

تصمیم دارم که سال بعد را با همان جدیت و تلاش ادامه دهم و امیدوارم یاری و مساعدت دوستان را همچنان با خود داشته باشم.

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 22:4 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
فیلمهای «ظهور سیاره ی میمونها» و « مردان ایکس» توسط ویدئورسانه ی هنرنمای پارسیان عرضه شد.

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 12:3 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

سروده ای از محمدعلی بهمنی


در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان  قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم، لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار را برای من کمال پرست

هنوز هم زنده ام و زنده بودنم خاریست

به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 10:40 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
مستند گربه های آفریقا پروانه ی پخش گرفت.

راوی: تورج مهرزادیان

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 19:32 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
روزنامه ی جام جم مصاحبه ای با چنگیز جلیلوند کرده است و ایشان در قسمتی از این مصاحبه درباره ی مشکلات این حرفه می گوید:

بايد اشكالات و گرفتاري‌ها برطرف شود. كسي كه پشت ميكروفن مي‌نشيند هم مثل بقيه مردم، زن و بچه و زندگي دارد، اما دائم نگران است، چون پولي كه بابت اين كار مي‌دهند كفاف خرج و مخارجش را نمي‌دهد و مرتب بايد به فكر چك و قسط عقب مانده ماشين و خانه‌اش باشد. در گذشته وضعيت دوبله اين گونه نبود و پول به اندازه كافي پخش مي‌شد. همه ما علاوه بر خرج زندگي، پس‌انداز هم داشتيم، اما حالا روز به روز به بانك، بدهكارتر مي‌شويم. الان يك دوبلور سطح پايين كه صبح تا شب براي يك فيلم وقت مي‌گذارد، 25 هزار تومان دريافتي دارد كه لااقل 5، 6 هزار تومانش هزينه رفت و آمدش مي‌شود و 5 هزار تومان هم پول ناهاري است كه بايد آنجا بخورد. خب، يك مرد با روزي 15 تا 20 هزار تومان چگونه بايد در تهران زندگي كند؟ حتي اگر همان 25 هزار تومان را هم حساب كنيم باز مي‌شود 750 هزار تومان در ماه! يك دوبلور چطور مي‌تواند با چنين دستمزدي پاي ميكروفن بنشيند و خوب و بي‌دغدغه گويندگي كند و اميدوار باشد كه اگر بهتر صحبت كند پول بيشتري مي‌گيرد؟ اصلا نفس و رمقي برايش مي‌ماند تا بتواند خودش را به جايي برساند؟ جايي وجود ندارد. پولي نمي‌دهند.

براي يك نقش اول، 100 هزار تومان مي‌دهند، اما همه كه رل اول نمي‌گويند. تازه اگر هم بگويند 10 تا فيلم بيشتر نمي‌توانند صحبت كنند كه آن هم مي‌شود يك ميليون تومان! اين رقم براي اجاره‌بهاي منزل يك گوينده درجه اول هم كافي نيست، چه رسد به گذران زندگي. متاسفانه براي دوبله ارزش قائل نيستند. مدت‌هاست نرخ دوبله ثابت مانده، اما كسي به فكر نيفتاده كه متناسب با افزايش تورم و گراني فكري هم به حال اين قشر محجوب و مهجور نمايد. اصلا توجهي نمي‌شود. اگر خداي ناكرده يك دوبلور بر اثر مننژيت حنجره ديگر نتواند حرف بزند، نه درآمد و بيمه‌اي خواهد داشت و نه كسي حمايتش مي‌كند. با اين تفاسير چگونه بايد در زندگي شخصي و حرفه‌اي‌اش براق باشد و با عشق و علاقه كار كند؟ اينجاست كه وقتي مي‌بيند گير كرده و ديگر نمي‌تواند ادامه بدهد مجبور به پذيرش پيشنهادهاي ديگر و تغيير شغل مي‌شود.


http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100805743441


خیلی ها با دیدن شاهکارهای دوبلورهای قدیمی با سینما آشنا و به آن علاقه مند شده اند. اما حالا اگر نگوییم دوبله های بد خیل علاقمندان را از فیلم زده کرده، لااقل آنها را نسبت به دوبلورها بدبین کرده است. اگر من دوبلور بودم و اینهمه انتقاد می شنیدم حرفه ام را کنار می گذاشتم تا آدم پوست کلفت تر و خونسردتری جای مرا بگیرد. نمی دانم چرا این حضرات منتقد ریزبین و نکته سنج یک لحظه خود را به جای دوبلور فلک زده و بخت برگشته ی مملکت هنرمندستیز و بی هنرپرور ما نمی گذارند؟ دوبله عشق زیاد و تحمل بی حد و حصر می خواهد. اینکه حداکثر زمان و توان خود را بگذارید و از حداقل امکانات بی بهره باشید نشان دهنده ی جنون و شیفتگی است. چرا کسی به فکر این حرفه و آدمهای آن نیست؟

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 19:20 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
شروعِ باشکوهِ ماجرایِ نه چندان شکوهمندِ زندگی کوتاه، پوچ و بدفرجام چند مرد و زن در طول جنگ جهانی دوم، موسیقی بی نظیرِ «برگهای سبز تابستان» اثر نیک پریتو است. گویا تارانتینو می دانسته است که هیچ فیلمی بدون موسیقی خوب جاودان نمی شود.

چیزی که برای من جالب توجه بود صحبت کردن چند نفر از بازیگران به چند زبان مختلف بود. احتمال میدادم از چند صداپیشه برای اجرای این گفتگوها استفاده شده است. اما وقتی به زندگینامه ی بازیگران در سایت آی.ام.دی.بی مراجعه کردم فهمیدم اکثر آنها چند زبانه هستند:

- ملانی لوران ( فرانسوی است و به انگلیسی صحبت می کند. پدرش پییر لوران دوبلور و گوینده ی شخصیت سیمپسون در خانواده ی سیمپسون به زبان فرانسه است)

-دایان کروگر ( آلمانی است. مدتی در لندن زندگی و فیلم بازی کرده است. او اکنون ساکن فرانسه است و با همسر فرانسوی اش زندگی می کند) * در فیلم برای همسرم نقش اول زن را بازی کرده است*

- کریستوف والتس ( متولد ویِن اتریش و آلمانی زبان است، اما در انگلستان تحصیل کرده است.  او برای اجرای نقش سرهنگ لاندا در این فیلم برنده ی جایزه ی اسکار شد)

- مایکل فاسبندر ( پدری آلمانی و مادری ایرلندی دارد. او در آلمان متولد و  در ایرلند بزرگ شده است)

- دانیل برول ( پدرش هانو برول، کارگردان آلمانی و مادرش اهل اسپانیا است)

-تیل شوایگر ( آلمانی است)

- گدئون بورکهارد ( آلمانی الاصل و بزرگ شده ی انگلستان است. از کودکی دوزبانه بوده است)


تارانتینوی پست فطرت با چه وسواسی اینها را انتخاب کرده است


[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 15:16 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
آخرین فیلم اسکورسیزی-هوگو- ظاهراً پیرامون زندگی پسرک ساعت ساز و نابغه ای است که خانواده اش را از دست داده است و تنها زندگی می کند. اگر چه قسمت زیادی از فیلم به مشکلات و دغدغه های این بچه ی یتیم اختصاص داده شده است، اما نقطه عطف ماجرا کشف گذشته ی نابغه ی عالم سینما «ژرژ ملییِس» است که اکنون از بد روزگار مغازه ای حقیر دارد ( قابل توجه حاج مسعود!) و سالهای آخر عمر را در انزوا و گمنامی به سر می برد. نبودن انسجام و وحدت موضوع تا اندازه ی زیادی از جاذبه ی فیلم کاسته و آن را به قصه ای طولانی و کم هیجان تبدیل کرده است. در این فیلم اقتباسی -که بر اساس رمانی به نام «اختراعات هوگو کابره» ساخته شده است- زندگی ملییس به تنهایی می توانست موضوع بهتری برای یک فیلم 90 الی 100 دقیقه ای باشد.

اما یکی از نکات مثبت فیلم فضاسازی فوق العاده و دقت در جزییاتی است که اغلب سینماگران برجسته جهان در انجام آن موفق عمل می کنند. بیننده پاریس دهه های 20 و 30 را با تمام جزئیات مربوط به ساختار شهر، فن آوری و مُد و لباس مردمِ آن زمان می بیند. در یک صحنه حتی جیمز جویس نویسنده ی برجسته ی ایرلندیِ ساکن فرانسه را می بینیم که با یک مرد در حال گفتگو است:

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 11:59 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

چیزی که در سینمای فرهای جالب توجه است بکری و تازگی موضوعات نیست، بلکه پرداخت مناسب و تعلیقی است که بیننده را تا انتهای فیلم علاقه مند نگه میدارد. اما چگونه این تعلیق و جذابیت به وجود آمده است؟ نمیدانم فرهادی تا چه اندازه با تئاتر آشناست و آیا اصلاً نمایش نوشته و کارگردانی کرده است یا نه، اما سینمای او با تئاتر و آنهم تئاتر کلاسیک ( یونان و روم باستان و همچنین فرانسه ی قرن هفدهم) تشابهات زیادی دارد. در تئاتر کلاسیک قانونی وجود دارد موسوم به قانون سه وحدت: وحدت مکان، زمان و موضوع. یعنی اینکه نمایش باید دارای موضوعی واحد و عاری از طرح های جانبی باشد و در یک گستره ی زمانی مشخص، مثلاً یک روز یا یک هفته و در محدوده ی یک شهر اتفاق افتد. شاید علت وضع این قانون محدودیت هایی بوده است که تئاتر و صحنه داشته است، اما همین محدودیت ها باعث می شود نویسنده اثری متراکم با جزئیات دقیق خلق کند که پیرامون یک مسئله است و همین وحدانیت موضوع موجب تمرکز ببیننده می شود. در اکثر ( یا تمام) فیلمهای فرهادی جزئیات یک ماجرای واحد را می بینیم که در یک مکان معین و در طول زمان کوتاه و مشخصی اتفاق می افتد.

****

این اسکار برای ایران و ایرانی افتخاری تکرار نشدنی است، اما پیروزی فیلم فرانسوی «هنرپیشه» و جایزه ی اسکار دوژاردن هم برای من خوشحال کننده بود.شاید تنها فیلمی که تا کنون از این هنرپیشه در ایران دوبله و عرضه شده است همان لوک خوش شانس 2009 باشد که در آن نیما رئیسی ( گوینده ی محبوب من) به جای دوژارن گویندگی کرده است.

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 14:18 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

آخرین قسمت از آخرین قسمتِ هری پاتر توسط مؤسسه ی هنرنمای پارسیان به بازار عرضه شد

عوامل دوبله:

منبع: www.hamedazizi.net

هری پاتر و یادگاران مرگ 2

مترجم: محمود گودرزی/مدیردوبلاژ : سعید مظفری / صدابردار : مهدی امینی/باند و میکس:حسین مطمئن زاده/گویندگان : سعید شیخ زاده،امیر صمصامی،مریم شیرزاد،چنگیز جلیلوند،پرویز ربیعی،مینو غزنوی،سعید مظفری،نادر کی مرام،میرطاهر مظلومی،سعید مقدم منش و...


[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 22:30 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
نمایش مخزن به نویسندگی و کارگردانی جلال تهرانی و با بازی مجید آقاکریمی در تالار مولوی در حال اجراست و تنها چند اجرای دیگر از آن باقی مانده است

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 12:36 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

* برای نانی

سال گذشته وقتی نمایشنامه ی « من یک دوربین هستم» نوشته ی جان وان دروتن را می خواندم احساس کردم که ماجرایش برایم آشناست. وقتی بیشتر جلو رفتم متوجه شدم که این همان ماجرای فیلم موزیکال کاباره است که قبلاً دیده بودم. با کمی تحقیق، دیدم که منشأ فیلم و نمایشنامه، داستانی است به نام «خداحافظ برلین» که یک نویسنده ی انگلیسی به نام کریستوفر ایشروود آن را نوشته است. مدتها بود که می خواستم این داستان را بخوانم و فرصت پیش نمی آمد تا همین هفته ی گذشته که هر دو داستانِ « داستانهای برلین» را خواندم. ماجرا در برلینِ سالهای 1937 و 38 و قبل از ظهور نازیسم و هیتلر اتفاف می افتد. سوای موضوع اصلی داستان که زندگی یک نویسنده و آموزگارزبان در پانسیونی برلینی است، اتفاقات اجتماعی-سیاسی مربوط به آن زمان نیز بسیار جالب و خواندنی است.

شخصیت سالی باولز که در فیلم نقشی محوری دارد خواننده را به یاد شخصیت رمان صبحانه در کافه ی تیفانیِ کاپوتی می اندازد. این داستانهای روان و دیالوگ محور از نظر مجله ی تایمز به عنوان یکی صد اثر برتر انگلیسی زبان قرن بیستم انتخاب شده و در ایران نیز سال گذشته به چاپ رسیده است. ( نمیدانم سانسور آن در چه حدی است)

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 14:33 ] [ محمود گودرزی ] [ ]

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 14:36 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
این دو فیلم امروز از طریق مؤسسه ی پارسیان توزیع شد

رسم سلحشور با مدیریت ژرژ پطروسی و گویندگی خسرو خسروشاهی

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 12:44 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
فیلمهای فولاد ناب و جانی اینگلیش 2 به ترتیب به مدیریت آقایان امیرهوشنگ زند و سعید مظفری برای پخش از مؤسسه ی قرن جدید دوبله شد.

هنگام ترجمه ی فولاد ناب -  که بر اساس داستانی از ریچارد ماتیه سون ساخته شده است- مرتب به یاد انیمیش «غول آهنی» می افتادم که چند سال قبل ترجمه کرده بودم.

این هم از تصویرِِ انیمیشن خاطره انگیزِ غول آهنی:

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 21:43 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
یکی از فرم های هنری-ادبی که به رغم قدمت حدوداً صد ساله ی آن در کشور ما- جز در مواردی محدود- مورد توجه قرار نگرفته است کتابهای مصور یا کمیک است. این کتابها که در بدو شکل گیری پیرامون موضوع های فکاهی و خنده دار بود اندک اندک تنوع موضوعی و مضمونی بسیار پیدا کرد و اکنون می توان در هر زمینه ای از تاریخ و آموزش گرفته تا فانتزی و کودک و نوجوان کتاب مصور پیدا کرد. محدوده ی سنی خوانندگان این کتاب ها نیز با تنوع موضوعی وسعت بیشتری پیدا کرد؛ تا آنجا که عده ای جز کتاب مصور چیز دیگری نمی خوانند.

کتابهای کمیک مبنا یا الهام بخش تعداد زیادی از فیلمهای سینمایی و یا سریال های تلویزیونی بوده اند. از جمله فیلمهای «شهر گناه» و «سوپرمن» و نیز سریال کارتونی «لوک خوش شانس». اما امتیاز این کتابها نسبت به فیلم هزینه ی تولید کم آن و فعال کردن خواننده است. برعکسِ ببینده ی فیلم که در طول تماشای آن منفعل است، خواننده ی کتابهای کمیک نقش فعالی در اجرای آن دارد و همواره در حال انجام عمل خواندن است. سناریو نویس های این کتابها اغلب نویسندگان بزرگی هستند و کار آنها امروز در ردیف آثار ممتاز ادبی قرار می گیرد. دنیای رنگارنگ این کتاب ها باعث جذابیت روز افزون آنها شده است و چشم هر بیننده ای را جذب کرده است. کمیک در کشورهایی مانند ژاپن، آمریکا و بلژیک رونق خاصی دارد که در این میان کمیک های بلژیکی ( مانند لوک خوش شانس) برای من جاذبه ی بیشتری دارند. تصویر زیر صفحه ای از کمیک «جادوان» با نویسندگی و تصویرگری لوران بیدو است:

 L'Eternel

Scénario & Dessin: Laurent Bidot

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 11:46 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
به زودی از هنرنمای پارسیان

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 12:39 ] [ محمود گودرزی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب